• Forsi Editor
  • 10.05.2017
  • 0

بیتا ملکوتی – لندن – ایران

 

 مرز

من و تو از مرز گذشتیم

شهر من از محدوده دست های تو آغاز می شود

شهر تو از انحنای کتف من

من و تو وطن نداریم

دو اسب چوبى داریم و از روی کابوس ها می پریم

بی گذرنامه

گذرنامه ات

همان کشتزارهای آفتابگردان است

که از پشت پنجره قطار به سویت می چرخیدند

گذرنامه ات دو ورق آزادی است

و برگی از بهار پراگ

شناسنامه ات

گل های نسرین

آوازهای خانگی کوچه اختر

و یک پای روی مین مانده پسر همسایه

شناسنامه ات

ابرهای منتظر است

و بوی شیرین لیموهای شیمیایی شده

برگه ی عبور نداری

اما هر شب

لالایی می خواند برایت ماه

از گلوی كولى هاى دوره گرد

و هر صبح

پدر یک درخت می کشد

روی پیشانی ات

هر بار گریه کنی

برگ ها می ریزند زمین

و می پوشانند گلوله هارا

پسرم شهر تو ابتدای باد است

تهران

تنها طرح پارچه ى پيراهنى است

عیدها بر تنم

در عوض کنار ماست

گور کافکا

سال که تحویل شود

حسن یوسف هارا می بریم

خویشاوندی نیست

چخوف اما می آید

آن وقت به نامت می کند هر چه باغ آلبالوست

یک روز یلنایت می شوم

و فردایش نینا

اصلا همان دختر گرجی می شوم

که برایت

روی رود ارس راه می رود

***

ایروان محزون

من تنها

یک آرارات با تو فاصله دارم

یک ارس

یک جاده که از دهانم آغاز می شود

یک دشت یاغی

یک رود خاموش

من تنها یک شب آزادی، با تو فاصله دارم

یک آخرالزمان

یک تهمینه

تنی بی شرم

اسبی تازه نفس

مرگی جامانده روی سقف

من تنها یک “گام معلق لک لک” با تو فاصله دارم

یک ابر بازیگوش

یک خط گمشده

یک قایق

دامنی در باد

رقصی فراموش شده

یک گردنه حیرانی

یک اصابت

یک گلوله

یک رویا

و کمی مرز به انتها رسیده

و کمی خون

تو ایستاده تا چشم

تا خانه ام

من یک گمنامی با تو فاصله دارم

Бито Малакутӣ – Лондон – Эрон

Поделиться новостью с друзьями:


نظرتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

App Banner